تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( مسعود فرد منش)
پیچک ( مسعود فرد منش)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

باران هوس

 

از هم آغوشی باران هوس، با تن خشک کویر دل ما

خار صد ساله غم، شاخه دیگر آورد

 با هوس هم، دل ما شاد نشد، غصه از دست دل، آزاد نشد

 با هوس هم، سر ما مست نکرد

خنده را با لب پژمرده ما، رفیق و همدست نکرد

 با هوس هم، دل ما شاد نشد، غصه از دست دل، آزاد نشد

با هوس هم، اشک ماتم، که رفیق دل ماست

از رفاقت نبرید و، از پریشانی ما، خسته و بیزار نشد

 با هوس هم، اشک ماتم، که رفیق دل ماست

از رفاقت نبرید و، از خطوط گنگ پیشانی ما، از پریشانی ما، خسته و بیزار نشد

 با هوس هم، تن خشکیده ما، تکید و، پروار نشد

بوته خشک امید، ابدا، غنچه نکرد و، هرگز از شکوفه، پربار نشد

با هوس هم، دل ما شاد نشد

 با هوس هم، دل ما شاد نشد، غصه از دست دل، آزاد نشد

با هوس هم، دل ما شاد نشد، غصه از دست دل، آزاد نشد

 

 مسعود فرد منش

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه ها بخش دوم, | بازديد : 772

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مرد خدا

**

خرسند شدیم از این که امروز
رنگی دگر است نه رنگِ دیروز

 


تا شب نشده رنگِ دگر شد
گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

 


فریاد زدیم که چرخِ گردون
لیلاتو نداده ای به مجنون

 


فریاد برآمد آن که خاموش
کم داد اگر نگیرد افزون

 


خاموش شدیم و در خموشی
رفتیم سراغِ مِی فروشی

 


فریاد زدیم دوای ما کو ؟
گویند دواست باده نوشی

 


هوشیار نشد مگر که مدهوش
این بارِ گران بگیرم از دوش

 


آرام کنارِ گوشِما گفت
این بارِ گران تو مفت مفروش

 


از خود به کجا شوی تو پنهان ؟
از خود به کجا شوی گریزان ؟

 


بیداریِ دل چنین مخوابانش
سخت آمده است مبخش آسان

 


هوشیار شدیم از این که هستیم
رفتیم و درِ میکده بستیم

 


با خود به سخن چنین نشستیم
ما باده نخورده ایم و مستیم ؟

 


مسجد سرِ راه از آن گذشتیم
بر روی درشچنین نوشتیم

 


در میکده هم خدای بینی
با مردِ خدا اگر نشینی

 

 

مسعود فرد منش

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه ها بخش دوم, | بازديد : 1446

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

من تمامِ هستی ام را

در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان،

 آتش زدم، کُشتم
من بهارِ عشق را دیدم،

 ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم

 هیچ ننوشتم
من زمقصدها پیِ مقصودهای

 پوچ افتادم
تا تمامِ خوب ها رفتند و

خوبی ماند در یادم
من به عشقِ منتظر بودن،

همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مُرد
یارم رفت…

 

 

مسعود فرد منش

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه ها, | بازديد : 538

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

قناری

**

من گرفتارِ سنگینیِ سکوتی هستم
که گویا قبل از هر فریادی لازم است

 


سرما زده و سوزه و پاییز فراری
در حسرتِ روزهای بهاری، بُق کرده قناری

 


اجاقِ خونه می سوزه و سرده، ببین سرما چه کرده
ای وای از اون روزی که گردونه به کامِ ما نگرده

 


یخ بسته گُلِ گُلدونا ای داد
طوفانِ طبیعت رو ببین کرده چه بیداد

 


برگی دیگه نیست روی درختا
سرماست فقط میونِ حرفا

 


هرچی که بوده توی طبیعت
قایم کرده یکی میونِ برفا

 


در حسرتِ روزهای بهاری، بُق کرده قناری

 

مسعود فرد منش

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه ها بخش دوم, | بازديد : 517

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

غریبه

**

 

مسافرِ شهرِ غمی،

 غریبی مثلِ خودمی
تو صورتت پر از غمه،

غصه داری یه عالمه
دوست داری دردِ دل کنی،

 دلت گرفته از همه
غریبه توی غربت
نگی چی شد محبت
بگی میگن دیوونست
حرفاش چه بچه گونست
تقصیرِ آدما نیست
این همه درد دوا نیست
آبه و نون و نفس
کجا اومدی ؟ تو قفس !
تو هم مثلِ همه ی ماها،

سرِ دو راهی موندی و
دل رو به دریاها زدی،

 گفتی غریبی بهتره
واسه همه در به درا،

 این دیگه راهِ آخره
تو شکو توی تردید، چشمات

 کجا رو می دید ؟

 

مسعود فرد منش

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه ها بخش دوم, | بازديد : 457

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

قرن ما

**

قرنِ ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود
خار هم کمتر نبود از گُل، بسا گُل تر بود

 

قرنِ ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر،

باز با باز نبود شعارِ پرواز
وای بر ما که تصور کردیم عشق را باید کشت
در چنین قرنی که دانش حاکم است
عشق را از صحنه دور انداختن

 دیوانگیست، درماندگیست، شرمندگیست
قرن، قرنِ آتش نیست، قرنِ یک هوای تازه است
فکرها را شستشویی لازم است


گُم شدیم گر در میانِ خویشتن، جستجویی لازم است
نازنین ها، از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کنیم


خرسند شدیم، از این که امروز
رنگی دگر است، نه رنگِ دیروز

 


تا شب نشده رنگِ دگر شد
گفتند از این نکته، هزار نکته بیاموز

 

 

مسعود فرد منش

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه ها بخش دوم, | بازديد : 1066

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

حادثه

**

آن لحظه که از نیاز انسان
دارد نه کم از هوای حیوان

 


یک دانه ی گندمِ طلایی
از تشتِ طلا گرانبهاتر

 


در حادثه های ناگهانی
سالم زمریض مبتلاتر

 


آسوده مباش که بی نیازی
یک آنِ دگر پر از نیازی

 


آن جا که تو فرعونِ زمانی
در تیررسِ بادِ خزانی

 

مسعود فرد منش

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه ها بخش دوم, | بازديد : 1107

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خار

**

 نامِ بخشنده ی بزرگ داورِ بر حق
به نامِ خداوندِ ایثار و انصاف

 


خوارم اگر از خاری، خوارم تو مپنداری
دانم که مرا با گل، یک جا تو نگهداری

 


گُل را تو به آن گویی، کز عشق معطر شد
آن گُل که فقط گُل بود، در حادثه پرپر شد

 


سودای تو را دارم، من از دل و از جانم
گفتند که پیدا شو، دیدند که پنهانم

 


گفتند که پیدا کن، خود را و تو را با هم
گفتم که پیدا هست، در هر نفسِ آدم

 


پیداست و من پنهان
من در تن و او در جان
یک آن نظری کردم
در خود گذری کردم
دیدم که نه در دوری
نزدیکتر از نوری
در راه عبور از تو
من این همه دور از تو


یکعمر نیندیشم
هیهات تو در پیشم


چشم است که بینا نیست
در عشق که این ها نیست

 

 

مسعود فرد منش

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه ها, | بازديد : 485

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

چشم انتظار

**

ای که سیاهِ چشمات، همرنگِ روزگارم
از دستِ تو چه روز و چه روزگاری دارم

هزار تا وعده دادی، نیومدی ما رو کاشتی
این دلِ مهربونو چشم انتظار گذاشتی

برای بی وفایی هزار بهونه داری
هزار و یک شکایت از این زمونه داری

چشم انتظارم نذار، تاریکو تارم نذار
بیشتر از این غصه رو، رو کوله بارم نذار

چه روز و روزگاریه، وای چه شبای تاریه
دل پیِ بی قراری و عاشقِ ما فراریه

اون روزا روزگاری بود، زمستون و بهاری بود
تو شادی و تو غصه مون، حال و هوای یاری بود

برای بی وفایی هزار بهونه داری
هزار و یک شکایت از این زمونه داری

چشم انتظارم نذار، تاریکو تارم نذار
بیشتر از این غصه رو، رو کوله بارم نذار

 

مسعود فرد منش

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه ها, | بازديد : 529

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

هراسهای بیهوده
تا بوده همین بوده

 


فرزندهای مشروع
شرع، قانون

 


و تباهی، پوچی، بیهودگی
و عمر می رسد

 


به سی، پنجاه، هفتاد
و حاصل چند فرزند

 


و چندین نواده
و این است ضمانتِ زندگی
گوسفندانِ آبادیِ بالا
چه فرق دارد، آبادیِ پایین
چوپان ها سر مست، مغرور
سر شیر هست، پنیر هست
و ماست های ترشیده
و گه گاهی گرگهای دریده
و در هر جشنی و در هر عزایی
سری بریده


من رفتم، می روم جایز نیست، من رفتم
من رفتم و حدیث گفتم


چوپان به از گوسفند
آزادی به از بند


چه با لبخند، چه بی لبخند
آزادی به از بند

 

 

مسعود فرد منش

برچسب ها : ,

موضوع : ترانه ها, | بازديد : 604

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد